![]() |
![]() |
|
. فارغ التحصيل مهندسي برق . از دانشگاه صنعتي اصفهان . كارشناس ارشد الهيات . علاقمند به خدا، پيغمبر و اینجور مسائل .
صفحه نخست
آرمانشهر
|
دیدن برخی نوشته ها و مطالب، خاطره انگیز همراه با حسرت بود. خاطره انگیزی اش از آنجا بود که انگار آدم جنون کار بی حساب و کتاب و بی کله را فقط در دوران دانشجوئی تجربه می کند. دوست داشتم برگردم به دورانی که می خواستیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم، جهان را تغییر دهیم، احکام الهی را بر همه عالم حاکم کنیم... حسرتش هم از آنجا بود که الآن در اداره به راحتی به ارباب رجوعم می گویم تا سال دیگر قادر به پاسخگوئی نیستیم و می دانم که یک سال دیگر هم هیچ اتفاقی نمی افتد. از تأمل روی وضع اسفناک کارمندی که کمابیش بدان مبتلا شده ام قصد داشتم بروم و خودم را از برج میلاد پرت کنم پائین! ولی خوب بعد منصرف شدم. الحمدلله حقوق و مزایا که هست، حق مدیریت هم خدا رو شکر مدتیه برقرار شده، تازه امروز هم در جشن تقدیر از کارکنان برگزیده یک سکه جایزه گرفتم! ● نوشته شده در تاریخ سی ام آبان 1389 |
مادر بزرگ پدری ام در سن هفتاد و دو سالگی به رحمت خدا رفتند؛ فکر می کنم از بس نسبت به بچه ها و نوه ها و اطرافیان محبت داشتند قبل از جان دادن به عزرائیل، از خدا برای همه مان صبر به اندازه کافی خواستند و بعد رفتند. صبح همان روز دلگیر پائیزی خواب دیدم که خوب شده اند و در حال آرامش هستند, اگر این خواب را ندیده بودم شاید من هم نمی توانستم تحمل کنم. وَ اللَّهُ يُنْزِلُ الْمَعُونَةَ عَلَى قَدْرِ الْمَئُونَةِ وَ يُنْزِلُ الصَّبْرَ عَلَى قَدْرِ الْمُصِيبَة خداوند كمك را به اندازه خرج زندگى و شكيبايى را به قدر مصيبت فرو مىفرستد ؛(تحف العقول، امام کاظم علیه السلام) مادربزرگم از همان مادربزرگ هائی بود که مصطفی مستور در "روی ماه خداوند را ببوس" از شدت ایمانشان نسبت به وجود ملائکه تعجب می کند. وقتی تنهائی روضه و مشهد و کربلا و این طرف و آن طرف می رفتند و ازشان می پرسیدند چطوری تنهائی رفتید؟، جواب می دادند "با خدا رفتم" و آن قدر با یقین و جدی می گفتند که اگر ذهنت روی مباحث عقلی و کلامی متمرکز بود واقعا به این فکر می کردی که آدم چگونه می تواند به وسیله ذات اقدس اله نقل و انتقال پیدا کند؟! در خانه شان قرآن و مفاتیح و کتاب دعای سالم پیدا نمی شود. همه ورق ورق شده اند و نیاز به صحافی دارند از بس که انس داشتند با آن ها. همیشه حداقل تا نیم ساعت بعد از نماز مشغول تعقیبات بودند. روزهای آخر ماه رمضان و عید فطر امسال باتفاق ایشان و خانواده پدری و اقوام همسرم مشهد بودیم. چه مزه ای داشت آخرین باری که باتفاق در مسجدگوهرشاد دم ایوان مقصوره روبروی گنبد نشستیم... جمعه آخر قبل از فوتشان باتفاق همسرم ناهار منزلشان میهمان بودیم؛ چقدر پشیمان هستم که موقع خداحافظی دستشان را نبوسیدم؛ ● نوشته شده در تاریخ چهاردهم آبان 1389 |
- سلام. ببخشید در مورد بانکداری الکترونیکی سؤال داشتم.... (وقتی توضیح می دهم و تخصصی و ریز بودن مورد سؤالم را می فهمد بعد از پرسیدن نام و شماره تلفن و شماره حساب و.... وصل می کند به قسمت اینترنت بانک تا کارشناس مربوط جواب بدهد.) - ببخشید آقا من چند تا عملیات انتقال وجه به حساب دیگران در یک روز انجام دادم که سیستم بعد از چند روز اون ها رو توی قسمت پرداخت های معوقه نشون می ده و ظاهرا پول به حساب مقصد واریز نشده. - پولش هم از حسابتون کم شده؟ - بله. جلوی گوشی تلفن را می گیرد که من نشنوم و به همکارش می گوید: "مصدوم عملیات انتحاری انجام داده!".... معلوم نیست هر روز چقدر مصدوم! داره سیستمشون که براش این ادبیات رو ساختند. حیف پول این همه تیزرهای تبلیغات بانکداری الکترونیکی که به جیب صدا و سیما ریخته می شه، حیف... ● نوشته شده در تاریخ سوم آبان 1389 | |
|
Powered By NardebaN Graphic Home - This Template Designed By .:SFO:. |
|